من و عاشقانه هایم
تو مرا می فهمی... من تو را می خواهم... و همین ساده ترین قصه یک انسان است...
سلام دوستای گلم سال نو همه مبارک. امیدوارم امسال همگی سال خیلی خوبی داشته باشید و با شادی و سلامتی کنار خانواده و همه کسانی که دوسشون دارید زندگی کنید.
تعطیلات عید خیلی زودتر از اون که تصورشو میکردم گذشت. ما فامیلامون تقریبا زیادن و عید دیدنی ها خیلی طول کشید. همش یا مهمونی بودیم یا مهمون داشتیم. 2 روز هم رفتم شمال که وقتی برگشتم تا 3 - 4 روز مریض بودم. یه کارتینگ رفتم و توی عید فقط 3-4 روز وقت شد تا بینگیلی رو ببینم. اما درکل خوب بود یه تنوع بود.
دیروز ناهار با بینگیلی رفتیم بیرون. رفتیم ساندویچ اوج تو میدون محسنی. جای نشستن نداره گرفتیم تو ماشین خوردیم و همینطوری حرف زدیم. بهم گفت که کارای مامانش اینا برای اقامت امریکا جور شده و تا قبل از تابستون باید یک سر برن اونجا و برگردن. البته فقط مامان و باباش. بینگیلی قرار نیست جایی بره. با تمام اصرارای خواهر بزرگش که امریکا زندگی می کنه اما بینگیلی گفته به خاطر من جایی نمیره. اینو خواهرشم به من گفته 
اما برعکس بیشتر دخترا من همیشه دلم میخواست وقتی ازدواج می کنم با خانواده شوهرم رفت و آمد داشته باشم. شایدم چون خانواده بینگیلی رو میشناسم و میدونم چه آدمای خوبی هستن دلم میخواد اینجوری باشه. درسته که حالا تا اینا کاراشونو بکنن و بخوان کلا برن چندسال طول میکشه اما من دوست داشتم اینجا باشن و همش با هم رفت و آمد کنیم و من هی دعوتشون کنم خونمون و کلی آشپزی کنم
شاید خیلی احمقانه باشه و خیلیها بگن آرزوشونه که مادرشوهر یا پدرشوهرشون ازشون دور باشن اما من اینجوریم دیگه!!
خلاصه اینکه بینگیلی قراره کارش توی بانک پاسارگاد یا بانک دی جور بشه و دیروز میگفت هرموقع کارم درست بشه میایم خواستگاری! الان دیگه منم دلم میخواد زودتر بیان.
خواهر بینگیلی هم توی شرکت یکی از آشناها کار پیدا کرده و برای اولین بار به طور تمام وقت میره سرکار. دیروز روز اول کارش بود و از اونجایی که محل کارش تو میرداماده و ما هم اونجا بودیم بعد از ناهار، نزدیکای ساعت پنج به بینگیلی گفتم بیا بریم گل بخریم بریم نزدیک شرکتش دم ماشین وایسیم وقتی اومد سورپرایز شه. بینگیلی گفت گل نمیخواد اما واقعا بریم؟ گفتم آره. تا رفتیم اونم داشت میومد. منم پیاده شدم گفتم اتمام موفقیت آمیز اولین روز کاری شما را تبریک میگوییم و دستامم مثل یچه دبستانیا که میخوان دکلمه کنن تکون میداد دیگه ترکیده بود از خنده. خلاصه خوشحال شد دیگه.
عید سرم شلوغ بود و یکمم تنبلی کردم اما دیگه زود به زود میام مینویسم 
سه روزه لباسای کمد دیواریمو ریختم بیرون هنوز فقط نصفیشو چیدم مثل چی تو گِل گیر کردم
از شنبه دیگه نرفتم دانشگاه. اما هیچ کار مفید دیگه ای هم نمی کنم.
من و بینگیلی خیلی با هم تلفنی صحبت می کنیم اما انقدر دلم براش تنگ شده که اگه اینجا بود له اش میکردم. اونم خیلی دلش برام تنگ شده دیگه هی میگه. فکر کنم 5 روز میشه که همدیگرو ندیدیم نزدیکه که رکورد بزنیم. پریشب با وب کم همدیگرو دیدیم بیشتر دلمون تنگ شد. اینجور که بینگیلی گفت مثل اینکه خرداد قراره بیان خواستگاری و این بند و بساط ها. اولش زیاد راغب نبودم اما الان دلم می خواد زودتر زمان بگذره و خرداد بشه ببینم چی میشه! خب من تند تند دلم براش تنگ میشه چیکار کنم! دلم می خواد همش پیشم باشه دیگه این مدل رفت و آمد به دردم نمیخوره 
من باید لاغر بشم. یه باشگاه ورزشی نزدیک خونمون باز شده از بعد از عید میخوام فشرده برم ورزش و رژیم بگیرم. البته اگه کلاسای دانشگاهم اجازه بده. اما باید برم دیگه از فروردین تا خرداد کمتر از 3 ماه وقت هست. دوست دارم خیلی خوش هیکل بشم.
بینگیلی قرار بود وقتی مدرکشو گرفت کاراشو جور بکنه که تو بانک استخدام بشه. من خودم کار توی بانک رو براش خیلی دوست دارم. به نظرم مزایای خیلی زیادی داره و علاوه بر اون جوریه که میشه در کنارش یه کار کوچولوی دیگه هم داشت. حالا امروز صبح بینگیلی بهم زنگ زد گفت با باباش داره میره پیش یکی از دوستای باباش توی بانک پاسارگاد که قرار بوده یه کاری درست کنه. آخه بابای بینگیلی رئیس شعبه بوده الان بازنشسته شده اما خب دوست و آشنا زیاد داره. اگه کار بینگیلی درست بشه خیلی عالی میشه. هنوز که نیومده و بهم زنگ نزده. کاش زود برگرده و بگه کارش جور شده.
درمورد خونه هم فعلا صحبتی که کردیم اینه که بینگیلی میگه حالا که اینقدر خونه گرونه ما نمی تونیم چیزی که میخواییم رو بخریم. بهتره یه خونه کوچولو بخریم اونو بدیم اجاره خودمون بریم یه جا رهن یا اجاره کنیم. به نظر منم این کار عاقلانه ایه اما خب دوست داشتم میشد خونه مال خودمون باشه که هر تغییری خواستیم بتونیم توش بدیم. وضع خانواده بینگیلی خیلی خوبه. دو تا خونه خیلی بزرگ دارن که یکیشو مبله اجاره میدن به خارجی توی فرمانیه و یکیشم که مال خودشونه. 3 تا ماشین خوب هم دارن. اما خب بینگیلی میگه دوست ندارم بابام برام خونه بگیره. میگه ازشون کمک می گیرم اما نمیخوام همه کارامو اونا برام بکنن. اوایل ناراحت میشدم اما بعدا که فکر کردم دیدم اتفاقا خیلی هم خوبه. به نظرم اینجوری آدم اختیار بیشتری رو زندگیش داره. البته خانواده بینگیلی اصلا از اون آدمایی نیستن که بذارن چیزی بد برگزار بشه یا کم بزارن و مطمئنم که خیلی به بینگیلی کمک می کنن. اما این عقیده بینگیلی برام خیلی با ارزشه.
دوست دارم برای بینگیلی عیدی بگیرم. البته اگه بفهمه نمیذاره اما میخوام براش یه پیرهن و کروات خوشگل بگیرم. فقط روم نمیشه تنها یا با دوستم برم تو مغازه های مردونه. میگم نکنه مغازه دارا فکر بد بکنن با خودشون! نمی دونم چیکار کنم.
چقدر حرف زدم امروز! راستی پنجشنبه رفته بودم تولد یکی از پسرای دانشگاه. البته بینگیلی کاملا موضوع رو میدونست و با اینکه این آدم رو ندیده بود اما انقدر من همه چیزو تعریف می کنم که می شناختش. اول می خواستم با بینگیلی برم. خیلی از دوستامم که تو اون نیمچه مسافرتی که رفته بودیم دیده بودنش می گفتن حتما با اون بیا اما خب خیلی دو دل بودم و آخرشم تنها رفتم. خیلی خوش گذشت. یه عالمه رقصیدیم و کیکشم من براش گرفتم از بی بی کیک شکلاتی گرفتم. البته بینگیلی گرفت برام آورد دم خونمون که من به کارام برسم. کادو هم با چند نفر پول گذاشتیم یه ساعت خریدیم. در کل خوب بود و منم 11 برگشتم خونه. سعی می کنم این آخرین مهمونی دوستانه باشه که بدون بینگیلی میرم.
همونجوری که قبلا بهتون گفته بودم جمعه قرار بود با بینگیلی بریم مهمونی که کوروش یکی از دوستای بینگیلی گرفته بود و در واقع این میشد اولین مهمونی مفصلی که من با بینگیلی میرم. من و بینگیلی و شیدا و خواهر بینگیلی.
من موهای خیلی پر پشتی دارم و خودم از ساعت 2 شروع کردم سشوار کشیدم و حسابی لخت شد اما تا ساعت حدود 4 طول کشید! ساعت 5 شیدا اومد خونمون که با هم حاضر بشیم. قرار بود ساعت 7:30 میدون محسنی باشیم و دیگه بینگیلی تا خونه ما نیاد که تو ترافیک بمونه و از اونجا باهم بریم. طبق معمول من نتونستم سر وقت آماده بشم و تازه 7:35 از خونه رفتیم بیرون و خلاصه ساعت 8 خونه کوروش اینا بودیم.
وقتی وارد شدیم هنوز خیلی از مهموناش نیومده بودن. ما رفتیم تو اتاق تا لباسامونو در بیاریم و بینگیلی رفت تا بساط دی جی و رقص نور رو که از دیروز اونجا نصب کرده بود راه بندازه.
دیگه کم کم مهموناش هم اومدن و یه عالمه رقصیدیم. بینگیلی زیاد پشت دستگاه وانمیستاد و با من میرقصید همش. آخییییییییی اولین بار بود که با هم میرقصیدیم. خیلی دوست داشتم. دیگه اونقدر رقصیده بودیم کف پام درد گرفته بود! دیگه کیک و شام و ساعت 12:40 بود که از خونشون اومدیم بیرون. موقع خدافظی هم یه عالمه خندیدیم. خونه شیدا اینا دوره و دو ماشینه رفتیم شیدا رو اسکورت کردیم تا خونه. خواهر بینگیلی تو ماشین شیدا نشست، من و بینگیلی هم تو ماشین بینگیلی. تا خونه شیدا اینا یه عالمه شیطونی کردیم و بوس بوسی. بعدشم منو رسوندن خونه و تمووووووووم.
فرداش من باید میرفتم دانشگاه کلاس داشتم و جمعه که از مهمونی اومدم هنوز اونقدر انرژی داشتم که خوابم نمی برد. دیگه ساعت 4 صبح گذشته بود که خوابم برد و ساعت 8 هم بیدار شدم که کارامو بکنم برم دانشگاه. استثنا شنبه ماشین هم نداشتم و برادرم ماشینم و برده بود تعمیرگاه برای سرویس. دیگه با هزارتا بدبختی با مترو رفتم تا کرج. اونقدر خوابم میومد که چشمام میسوخت. دیگه رفتم سر کلاسام و بینگیلی هم بیدار شد با هم حرف زدیم. تا ساعت 6 کلاس داشتم. کلاسم یه ربع به 6 تموم شد. به بینگیلی زنگ زدم و داشتم غرغر می کردم که من خیلی خوابم میاد حالا چطوری تا تهران بیام ماشینم ندارم و بینگیلی هم هی قربون صدقم می رفت. بهش گفتم تو کجایی؟ گفت من جلو در دانشگاه شما. اولش نفمیدم چی می گه یه لحظه ساکت شدم گفتم کجا؟؟ گفت دم دانشگاه شما! گفتم یعنی اومدی کرج؟ گفت آره :)) نزدیک بود جیغ بزنم دوویدم رفتم بیرون دیدم اونجا وایساده. پریدم نشستم تو ماشین جیغ میزدم میخواستم بپرم بوسش کنم اما جلو دانشگاه که نمی شد. بهش گفتم تمام دفعاتی که اومدی دنبالم یه طرف، این یه بار یه طرف دیگه. اصلا اینقدر خوشحال شده بودم که انرژیم برگشت! بهش گفتم خیلی خوب کاری کردی که اومدی اما اگه میدونستم نمیذاشتم بیایی، گفت منم چون میدونستم اگه بهت بگم نمیذاری بیام بی خبر اومدم. تو راه یه عالمه شیطونی کردیم و اومدیم خونه.
اینم یه عکس از خودم که قولشو داده بودم. اما صورتمو تار کردم دیگه ببخشید به خاطر مسائل امنیتی :)
سلام دوستای گلم. خیلی وقته نتونستم بیام بهتون سر بزنم اما زود زود اینکارو می کنم. خیلی سرم شلوغه. ترم آخرمه و دیگه هرچی درس مونده بود باید برمی داشتم. به خاطر همین 4 روز در هفته میرم دانشگاه و همه روزا هم تا 7:30 کلاس دارم و تا از کرج برسم خونه ساعت 9 شب شده و تا کارامو بکنم دیگه اونقدر خسته ام که بیهوش میشم. اما قول میدم زود به زود بیام.
خبر اینکه، جمعه با بینگیلی قراره بریم مهمونی. این میشه اولین مهمونی اینجوری که با هم میریم. منم هفته پیش رفتم لباس و کفش خریدم. دلم میخواست خیلی خوب باشم. جمعه از خودم عکس میگیرم حتما اینجا میزارم و به دوستام رمز میدم. دوست دارم نظرتونو بدونم. توی اون جمع 30-40 نفره که داریم میریم، من فقط دوتا از دوستای بینگیلی و خواهر کوچیکه بینگیلی و یکی از دوستای خودمو میشناسم. کاش خوش بگذره. فکر کنم بگذره البته. خیلی خوشحالم که قراره جمعه با هم باشیم خب 
راستی اینم بگم که اون خواهر بینگیلی بود که امریکا زندگی می کنه و قرار بود به خاطر اینکه اون تو فروردین میره و دیگه برای 3-4 سال بر نمیگرده قبل از عید بیان خواستگاری که من مخالفت کردم. حالا براش کاری پیش اومده و قراره زودتر بره. به جاش تابستون بر میگرده و به احتمال زیاد برنامه های ما میشه اون موقع. ابنجوری خیلی بهتر شد.
زودی میام از مهمونی جمعه براتون تعریف می کنم و اگه بشه عکس خودمو با لباسم میزارم.
من قبل از اینجا هم وبلاگ داشتم. امروز که رفتم اونجا یه سر زدم، با خودم فکر کردم چندتا از خاطراتمو که اونجا نوشتمو منتقل کنم به اینجا تا برام بمونه. شما هم اگه حوصله داشتید بخونید شاید بیشتر با من آشنا بشید. توی اون وبلاگ "بینگیلی" رو به اسم "مهربون" می گفتم.
ادامه مطلب بدون رمز می باشد...
ادامه مطلب
دیشب بینگیلی اومد دنبالم که بریم بیرون به چرخی بزنیم و همدیگرو ببینیم.
منم بهش گفتم لباس زیاد بپوشه که یکمم قدم بزنیم. ساعت 6:30 بود. چون هنوز ناهار هم نخورده بود و گرسنه بود رفتیم توی خیابون نیلوفر 2 تا ساندویچ گرفتیم خوردیم
. بعدشم توی یکی از کوچه های همونجا پارک کردیم که یکم قدم بزنیم. من دست بینگیلیو گرفته بودم و تند تند می رفتم
، اونم خندش گرفته بود می گفت مگه مسابقه است به اینکه نمیگن قدم زدن. آخه انقدر هوا سرد بود اگه آروم راه می رفتیم یخ می زدیم
. فکر کنم فقط 10 دقیقه پیاده روی کردیم خسته شدیم، هی خودمونو می کوبوندیم به هم کج و کوله میشدیم. دیگه اونقدر الکی بلند بلند خندیدیم از دست مسخره بازیای خودمون
که گفتیم الان مردم یه چیزی بهمون میگن. رفتیم سمت ماشین. به بینگیلی گفتم من میخوام رانندگی کنم و تا خونه من نشستم
. هردوتامون انگار یه چیزی زده بودیم الکی چرت و پرت می گفتیم میخندیدم.
امروزم بینگیلی هی می گفت میام دم خونتون بیا ببینمت. ساعت 7 اومد. من برای ولنتاین وقت نکرده بودم چیزی براش بگیرم. یه شاخه گل شب بو از تو گلدون برداشتم رفتم پایین
. اون برام کادو خریده بود. تو تا خرس نرمالوی نرمالو که چسبیدن به هم نشستن روی یه قلب. خیلی نرم و خوشگل بودن. با یه قلب. دیگه یه عالمه با عروسکه مسخره بازی در آوردیم. من میخواستم برم شیرینی فروشی سوگل که میکادو بخرم. با هم رفتیم، اونجا یه آبنبات قرمز گنده داشت شکل قلب که روش نوشته بود I love you اونو براش خریدم. گفتم دوست ندارم امروز هیچی بهت ندم.
موقع برگشتن هم رفتم از همونجا که دیشب ساندویچ خورده بودیم 3 تا ساندویچ خریدم با خودم آوردم خونه. خلاصه الکی الکی خوش گذشت دیگه. یکمم بوسی بوسی
و خدافظی!
بینگیلی خیلی خوبه آخه من چیکار کنم!![]()
افتاد...
آن سان که برگ، آن اتفاق زرد می افتد.
اما او سبز بود و گرم که افتاد...
هیچ چیز و هیچ کس،
در هیچ جا،
خالی جایت را برایم کمی کم نکرد،
... پدرم!
این روزا زیاد حال و حوصله ندارم. دائم یاد پارسال میوفتم. یاد همچین روزایی که ما چه حالی داشتیم. یاد بیمارستان، یاد شلوغیای خیابونا، یاد تظاهرات که مردم فرار می کردن میومدن تو بیمارستان و دنبالشونم پلیسا میومدن. یاد بابام، یاد دستگاه اکسیژن، یاد پرستارا، یاد دکترا، یاد گریه ها، یاد تسبیحی که حتی یک لحظه از دستم نمیوفتاد، یاد دعا ها، یاد ناله ها...
سه روز دیگه بابام برای همیشه از پیشمون میره... چقدر باورش سخته! یادم پشت در آی سی یو کارم شده بود اینکه ضجه می زدم، گریه می کردم، به کسایی که اومده بودن بابامو ببینم التماس می کردم که توروخدا با سر بابام که میرید گریه نکنید، بابای من همه چیزو می فهمه، یه هوش نیست اما می فهمه... خودم که میرفتم بالا سرش، بوسش می کردم، نوازشش می کردم، بهش می گفتم بابایی معدل این ترمم شده 18.5 میگفتم بابایی اینجا همه چیز خوبه تو خیالت راحت، بهش لبخند می زدم. پاهاش باد کرده بود، پاهاشو ماساژ می دادم، می گفتم بابایی وقتی خوب شدی با هم میریم توچال، میریم یه عالمه پیاده روی می کنیم..... آه که یاد اون وضعیت خیلی دردناکه... سه روز دیگه بابام برای همیشه از پیشمون می ره... بعد از یکسال... هنوز باورش برام سخته...
گاهی حس ها آنقدر پررنگ اند که
هجاها در مقابل شان هیچ صوتی از خود ندارند
و در سکوت می شکنند
آنچه بر من گذشت...
آنچه بر ما گذشت...
در کلام نمی گنجد...!
چهارشنبه اولین سالگرد درگذشت بابامه و من اصلا حال خوشی ندارم. این روزها عجیب شبیه آن روزهایم شده ام...
| Design By : LoxTheme.com |
